|
سرا پا احساس میشوم آوازی که زیر لب زمزمه میکرد آشنا بود انگار...!!! گاه گاهی کش و قوسی به اندامِ حوصله می دهیم، ولی تا رهایش میکنیم، باز سر میرود. دوره های آموزشی تابستانه مان که تمام شده اند، پروژه ی مان را هم که بسته ایم. حالا هم کاری جز انتظارِ آمدنِ نتیجه ی کارمان نداریم.
بین خودمان باشد ها؛ با این پروژه ی نازنین که کلنجار می رفتیم حسابی جـَـو بغلمان کرده بود و در رویاهامان معمار بزرگی بودیم. بگذریم چند روزی هست که بیکار شده ایم و دستمان دغدغه ی نوشتن دارد، ولی ذهنمان یاری نمیکند هه؛ دنیای عجیبی داریم. همیشه یک جای کار میلنگد.از خواستن دلمان می خواهد ولی، یا ذهنمان یاری نمی کند یا دستمان به کار نمی رود. ادعای نویسندگی نداریم ها؛ ولی از بازی با کلمات لذتی میبریم که از لذت رانندگی هم برایمان خواستنی تر است امروز از روی بیکاری برای تغییرِ جوّ موجود سری به دوستان قدیمی تر زدیم. همان طنز نویس هایی که قبل تر ها خواندنشان خوراکمان بود. حالا که دیگر نه؛ ولی قبل تر ها خواندنشان ردِ پای لبخندی را روی لبهامان جا می گذاشت. ولی این روزها تمام نویسنده ها و طنزنویس ها و مینیمال نویس های مورد علاقه یمان یا به ابتذال کشیده شده اند یا رفته اند رویِ لاینِ آلوده به سیاست. خلاصه که مانده ایم چه بخوانیم همیشه یک جای کار میلنگد این تهران رفتنِ ما هم پروژه ای شده است و مدام به تعوبق می افتد. نشد بعد از "مدتها" با لقب دانشجویِ مهندســیِ معماریِ مملکت یک سفرِ مجردی برویم عجبب هیبتی هم دارد اسمِ این رشته ی تحصیلیِ گران قدرِ ما - وارد حاشیه نمی شوم و مطلب را پیش از آنکه کسل کننده شود می بندمـ حرف آخر اینکه: هنوز نرفته دل تنگ شدیم؛ دوست نداریم از اهواز برویم. علاقه ی وافری به این کوره ی انسان پزی داریم. وقت هایی که اهواز نیستیم به طرزِ دردآوری نوستالژیک می شویم و دلمان میگیرد و بهانه گیریها مان گل میکند از سه شنبه زندگی جدیدی را آغاز میکنیم هذیان نمی گویم. خوابم هم نمی آید. فقط،
اعتراف میکنم: خستگیِ مفرط امانم را بریده! مگر یک نفر انسان، چقدر توانایی دارد با واژه هایش بجنگد؟ سخت است انسان باشی؛ نگاهت پر از حرف نباشد. سخت است. اما... اما سخت تر آن که حرف هایت پر از... بگذریم... از این که خودم را توضیح دهم بیزارم. ما آنقدر نگفتنی هایمان را بلعیده ایم که... خفه نشده ایم ها! اما روو دل کرده ایم. بعضی زخم ها با گذر زمان خوب که نمی شوند هیچ، عمیق تر هم میشوند گویی خنجری پشت این عقربه های نحس و کسل کننده پنهان است. اگر دستم به تیک تاک لعنتیِ ساعت ها میرسید... به اندازه های قرن ها آوارگی سرشان فریاد میزدم. این روز ها حواس پرت هم شده ام. گاهی که به جاده میزنم یادم می آید خودم را جا گذاشتم ام و مجبور میشوم کیلومترها به عقب برگردم. اما هنوز معتقدم؛ در پس تمام این ژولیدگی ها و حواس پرتی ها و گیجی هایم هنوز میدانم، تنهایی قانون اول بازی بود. سال هاس به باورِ People Always Leave رسیده ام! *ویرایش نشده. راستش من پرم از حواس پرتی های چخوفانه .. عاصی ام از وزوز ِ پشه هایی به نام ِ انسان و بیزارم از صورتهای ِ معطر به نقاب .. من سالهاست دنبال ِ یک کلکم تا خوابم ببرد ../. دیر گاهیست در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است . بانگی از دور مرا می خواند ، لیک پاهایم در قیر شب است . رخنه ای نیست در این تاریکی : در و دیوار به هم پیوسته سایه ای لغزد اگر روی زمین نقش وهمی است ز بندی رسته . نفس آدمها سر به سر افسرده است . روزگاری است در این گوشه ی پژمرده هوا هر نشاطی مرده است . دست جادویی شب در به روی من و غم می بندد . می کنم هر چه تلاش او به من می خندد . نقش هایی که کشیدم در روز ، شب ز راه آمد و با درد اندود . طرح هایی که فکندم در شب روز پیدا شد و با پنبه زدود . دیرگاهیست که چون من همه را رنگ خاموشی در طرح لب است جنبشی نیست در این خاموشی : دست ها ، پاها در قیر شب است همیشه معتقد بودم ترجمه ی غلط میتونه یه متن فوق العاده رو به نابودی بکشه و هیچ علاقه ای به ترجمه کردن ایت اثر بزرگ هنری نداشتم چون من مترحم نیستم و خیلی جاها ادبیاتم ایراد داره. که البته این مشکل رو حتی بزرگترین مترجم های جهان هم دارن. ولی به اصرار یکی از دوستام قانونم رو میشکنم و به خودم اجازه میدم یک شاهکار رو ترجمه کنم
* نمایش باید ادامه پیدا کند* فضاهای خالی... برای چه زندگی میکنیم؟ این روزایی که نمیگذرن سلام نسل خواب آلوده ام دیدی چه زود یک سالت شد؟ ببخشید که هیچ وقت نبودم رفیق... + نوشته شده در 2011/5/16 4:16 AM توسط سرور طرفی
از آنجایی که حوصله ام در حد خودکشی سر رفته آمده ام سری به وبلگم بزنم. البته در بدو ورود یک مقدار خجالت میکشیدم به چشمانش نگاه کنم ولی به هر حال هر چیزی فقط اولش سخت است. آخر میدانید؟ این وبلاگ قرار بود دفتر ثبت احوال روزمره باشد ولی حالا دارد به گاه و بی گاه نوشت گاه تبدیل میشود. بگذریم. این چند روزی که دانشگاه تعطیل است حسابی حالمان گرفته شده. نه درسی داریم که بخوانیم نه ماکتی هست که بسازیم نه کروکی ای که بکشیم نه اسکیسی که بزنیم نه استادی که بخندیم. خلاصه این چند روزه هی می آییم این لپ تاپ بخت برگشته را باز میکنیم سری به فیس بوکمان می زنیم. توییت هایمان را چک میکنیم و دوباره این لپ تاپ تاکید میکنم بخت برگشته را میبندیم. گاهی ریموت تی وی را می کوبیم به دیوار گاهی هم روی تختمان دراز میکشیم و موزیک گوش میدهیم. خلاصه این روز ها هیچ دلیلی برای زندگی نداریم. این روز ها مادرمان میگوید: هر کی با یک لبخند از اتاقش خارج شد حتما توو فیس بوک در حال چت کردن بوده. ولی این روز ها حتی حس چت کردنمان نمی آید و همش خودمان را آف لاین میکنیم. امروز برای تغییر جو موجود یک سری به وبلاگ طنز نویس هایی که قبل تر ها خوراکم بودند زدم. برای چند دقیقه وقت کشی بد نبود ولی این روزها حتی حس خواندمان نمی اید. و حس خندیدنمان هم. دوست نداریم از اهواز برویم. علاقه ی وافری به این کوره ی انسان پزی داریم و وقتی اهواز نیستیم مدام نوستالژیک میشویم. دلمان میگیرد و بهانه گیر میشویم. این روز ها حتی حس نوشتنمان نمی اید. توو مود هیچ چیزی نیستیم. اصلا این روز ها دیگر شبیه خودمان نیستیم. Simple Plan : I'm Just A Kid Empty spaces - what are we living for? ...Another hero - another mindless crime. The Show must go on! The Show must go on!Yeah! Inside my heart is breaking, Whatever happens, I'll leave it all to chance. I guess I'm learning The Show must go on! My soul is painted like the wings of butterflies, The Show must go on! Yeah! I'll top the bill! The Show must go on.... چند روزی که شیراز بودم با تمام خوبی و بدییهاش گذشت و بلاخره روزی که باید میزدم به جاده رسید. دم دمای غروب بود و هوای استان فارس به طرز بی رحمانه ای سرد. دقیقا نمی دونم کجای این کره ی خاکی بودم که سیاهی شب رو به رگای آسمون تزریق کردن. آسمون پر بود از ستاره و زمین خالی بود از سکنه. فقط جاده بود و جاده و باز هم جاده... گاهی جاده زیر پای ماشین خطا میرفت. گاهی ماشین توو عمقق جاده گم میشد. گاهی مسیر ها اشتاه میرفتن. گاهی تابلوها گیج میشدن. گاهی هم جاده لج بازی میکرد. آره جاده. همین نارفیق لعنتی که اینقدر درد آور بهش عادت کردم. همین امتداد نا متناهی آسفالت سیاه و رنگ سفید. چه کنتراست وحشتناکی رو به نمایش میزاره جاده. ۲ ساعت بود که شب از نیمه گذشته بود و خواب داشت به چشمام هجوم می اورد. با توسل به زور بود که بیدار مونده بودم. تابلوی : به گناوه خوش آمدید یا یه همچین چیزی تنها امیدم بود توو اون شب کسل کننده و دلگیر. ماشین تووی اولین جای پارک خالی کنار یه عالمه مسافر دیگه ایستاد. درو باز کردم و از جام کنده شدم. روی صندلی پسنجر نشستم. شیشه ها رو دادم بالا. درا رو قفل کردم. دزدگیر رو فعال کردم. صندلی رو خوابوندم و پتوی مسافرتی رو محکم دور خودم پیچوندم. ولی باز آشکارا میلرزیدم. عجب شب سردی بود... صدای ناله ی سگ های ولگرد خیابونی وحشت شب رو ۲ برابر میکرد. چشمام از بی خوابی می سوخت و نوک بینیم از فرط سرما. سگ های لعنتی هم که ساکت نمیشدن و صدای آزار دهنده شون با صدای به خوردن دندون هام ترانه ی عجیبی میساخت. چقدر هم نت ها با هم جور بودن. نمی دونم چقدر توو همون پوسیژن از پنجره خیابون آلوده به شب رو تماشا کردم فقط می دونم آفتاب خیال نداشت به این زودی ها خودی نشون بده. خواب کم کم مهمون چشمام میشد. آخرین چیزی که شنیدم زوزه ی سگ های بی خانه مان و وحشت زده بود که غربت رو توو آخرین ساعت قبل از طلوع آفتاب - تیره ترین ساعت شبانه روز- توو سرم میکوبید... شوهر خاله ام به برنامه چیده بود که کل خانواده رو ببره بیرون و شام بده. بعد از کلی بحث و کجا بریم و کی دوست داره بیاد و کی حوصله نداره بیاد و کی خسته اس و کی خوابش میاد بلاخره همه موافقت کردن که بریم بیرون شام بخوریم. البته به جز دایی که سر کار بود و یکی از خاله ها و شوهرش و بچه هاش که می خواستن برن مهمونی ۱۲ نفر باقی مونده با برنامه ی شام مشکلی نداشتن. خلاصه رفتیم اونجایی که قرار بود بریم. ماشین ها رو پارک کردیم و وسایل رو گذاشتیم زیر آلاچیق و تا زمانی که شام آماده بشه بیکار بودیم. توو همون محوطه یه پارک کوچولو هم بود که چند تا وسیله ی بازی هم داشت. نمی دونم چه طور شد ولی یه دفعه منو مامانم و ۲ از خاله ها و پسر خاله ام شروع کردیم به طرف سرسره دویدن. یه سرسره ی خیلی بزرگ مارپیچ بود. اول از همه پسر خاله ام رفت بالا بعد خاله به تبعییت از اون رفت که باعث شد ما هم جرات پیدا کنیم بریم بالا. الهام می گفت آخرین بار که سرسره بازی کردم ۸-۹ سالم بود. ما هم دقیقا مثل بچه های ۸ ساله می دویدیم و از سرسره بالا می رفتیم و تاب بازی می کردیم و فقط خوش بودیم. و چقدر الکی خوش بودیم. صدامون تا ته پارک می رسید. بعدش بابا و شوهر خاله هم به جمعمون پیوستن و یه خورده فوتبال بازی کردیم. ولی واقعا خوش گذشت. شب خیلیی خوبی بود. حس کردم دوباره بچه شدم. برای یه مدت - هر چند کوتاه - گذر زمان رو فراموش کردم و توو دنیای خودم غرق شدم. انگار جهان متوقف شده بود. بی خیال بی خیال مثل بچه ای که تنها مشغله ی ذهنیش الانشه داشتم بازی می کردم. فارق از دنیای آدم بزرگا بعد از مدتها داشتم بچگی می کردم... روزگارت بر مراد/آسمانت بی غبار/سهم چشمانت بهار/قلبت از هر غصه دور/بزم عشقت پر سرور/بخت و تقدیرت قشنگ/سرنوشتت تابناک/جسم و روحت پاک پاک...نوروز ۹۰ مبارک...
راستش دوست نداشتم پست مناسبتی بنویسم ولی بعضی مواقع آدم مجبوره قوانین خودش رو بشکنه. راستش این شعر رو مامانم موقع تحویل سال واسم sms کرد و از اونجایی که واژه ی مقدس و کمیاب سرور توش بود گفتم پستش کنم. بهونه ی خوبی هم بود واسه اینکه یه پست به تاریخ ۱/۱/۹۰ داشته باشم خب همین دیگه سال نو مبارک امیدوارم همه دهه ی خوبی رو شروع کرده باشن همیشه مهربون بمونید راستش یه خورده که نه... خیلی خورد توو ذوقم. کلی برنامه چیده بودم واسه ۴ شنبه سوری. نمی گم امشب بهم خوش نگذشت. چون اگه بخوام بگم خوش نگذشت بی انصافی کردم. هر چند سالهای قبل خیلی بهتر بود ولی امشبم بد نبود. ولی آخه وقتی واسه یه چیزیی لحظه شماری می کنی. وقتی تمام سال رو به عشق آخرین ۴ شنبه سر میکنی. خب طبیعیه که انتظار داری یه شب فوق العاده داشنی باشی. حالا اگه اون شب خیلی خیلی هم خب باشه ولی فوق العاده نباشه بازم حالت گرفته میشه. یه هفته تمام وقت گذاشتم و یه پست معرکه آماده کرده بودم واسه امشب. که بگم چقدر بهم خوش گذشت. چقدر آتیش بازی کردیمو بمب و دینامیت ترکوندیمو از دست پلیس زد شورش فرار کردیم. چقدر مسخره بازی در آوردیمو آهنگ گوش دادیم و خندیدیم. ولی الان اصلا حسش نیس. چقدر دلم می خواست با ذوق بنویسم ۴ شنبه سوری تنها شبیه که بیشتر از شب تولدم دوستش دارم. چقدر دلم می خواست به بهترین شکلی که می تونم احساسم رو با واژه ها بیان کنم بگم که چقدر خوشحالم که ۴ شنبه به دنیا امدم. نشد... بی خیال. مهم نیست. خب امسالم باید اینجوری میگذشت دیگه... امیدوارم سال آینده بیشتر بهم خوش بگذره... این روزا هیچ اتفاق خاصی نمی افته. حتی از خونه هم بیرون نمی روم. مامان بابام دیگه شاکی شدن از بس نشستم توو اتاقم با کامپیوترم ور رفتم. راستش دلم می خواد در اتاقم رو قفل کنم و هیچ وقت نرم بیرون. تازه این اواخر آخر هفته ها رو هم با دوستام نمیگذرونم. شاید بروز ندم ولی خودم خوب می دونم به خاطر اینه که ترم دومم داره شروع شده. دوست ندارم برم دانشگاه. دلم واسه خونه و اتاقم تنگ میشه. دانشگاه بد نیست. خیلی هم خوش میگذره. خصوصا رشته ای که من دارم می خونم که همش صفاس. مشکل اصلیم خوابگاهه. از خوابگاه بدم میاد. نه نه اصلاح میکنم. از خوابگاه نفرت دارم. همیشه سرم گرمه کار خودمه و خودم رو درگیر مسائلی که به من مربوط نیست نمیکنم که دیگران هم خودشون رو قاطی مسائل شخصی من نکنن. با هم اتاقیام هم خیلی رفیقم و در طول ۴ ماهی که گذشت هیچ مشکلی باشون نداشتم ولی بازم همیشه دلم میگیره. اصلا با محیط اونجا سازگار نمیشم. یه جوٌ سنگین و نفس گیری داره. وقتی اونجام دوست دارم خودمو بکشم. دوست دارم فرار کنم و برگردم خونه مون. با اینکه فقط ۳ شب در هفته اونجام ولی باز وقتی برمی گردم خونه دوست دارم تا ابد بمونم توو اتاقم و هیچ چیزی توو این جهان آفرینش منو از تختم جدا نکنه. یه آرامش و اعتماد به نفس عجیبی بهم میده. کلاسام ۸ صبح شروع میشن تا ۸ شب. من ۷ صبح از خوابگاه می زنم بیرون و تا ۹ شب که درا رو می بندن به اجبار بر میگردم. خوابگاه خیلی هم بد نیست ولی من دوستش ندارم. انگار زندونییم. وقتی توو خوابگاهم شبیه ماهی توو آکواریوم میشم. دلم میخواد تمام وقتم رو توو اتاقم بمونم و مطالعه کنم و هیچکس مزاحمم نشه...
امروز صدای بارون میومد. هوا بوی بهار میداد. بوی عید. بوی عیدی... بوی عیدی،بوی توت بوی کاغذرنگی بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو بوی یاس جانماز ترمهی مادربزرگ با اینا زمستونو سر میکنم با اینا خستگیمو در میکنم شادی شکستن قلک پول وحشت کم شدن سکهء عیدی از شمردن زیاد بوی اسکناس تا نخوردهء لای کتاب با اینا زمستونو سر میکنم با اینا خستگی مو در میکنم فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیا شوق یک خیز بلند از روی بتههای نور برق کفش جفتشده تو گنجهها با اینا زمستونو سر میکنم با اینا خستگیمو در میکنم عشق یک ستاره ساختن با دولک ترس ناتموم گذاشتن جریمههای عید مدرسه بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب با اینا زمستونو سر میکنم با اینا خستگیمو در میکنم بوی باغچه،بوی حوض عطر خوب نذری شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن توی جوی لاجوردی هوس یه آبتنی با اینا زمستونو سر میکنم با اینا خستگیمو در میکنم خوشحالم که ۲ هفته دیگه تعطیلات عیدم شروع میشه. این یعنی اینکه فقط ۲ هفته دیگه - در واقع ۶ شب دیگه - توو خوابگاه می مونم ماهی های همیشه گرسنه ی آکواریوم خیلی وحشی شدن دیگه کم کم دارم ازشون می ترسم خصوصا وقتی می خوام بهشون غذا بدن همش می خوان دستم رو گاز بگیرن دیگه دوستشون ندارم ماهی های آکواریوم از غریبه ها خوششون نمیاد چند وقتی هست که زود از کوره در میرن نمی دونم چی اینقدر ناراحتشون کرده کاش می تونستم باهاشون حرف بزنم ماهی ها کم کم دارن شبیه گرگ ها میشن حدودا ۱۰-۱۲ روز پیش بود که با خونواده رفتیم تهران. یه چند روزی اونجا موندیم ولی بعدش اونا می خواستن برن مشهد و من به دلیل انتخاب واحد و ارائه پروژه و چند تا کار عقب افتاده ی دیگه باید بر میگشم اهواز. ساعت ۶:۳۰ بعد از ظهر واسه یه استراحت کوتاه رفتم خونه مامان بزرگ. خاله واسم شله زرد اورد که خوردنش باعث شد سیر بشم و اشتهای شام خوردن نداشته باشم. بعدشم که امدم خونه ی خودمون و تا ۵ صبح داشتم با کامپیوترم ور می رفتم. یادم نمیاد کی خوابیدم و کی بیدار شدم فقط می دونم وقتی بیدار شدم استرس انتخاب واحد بد جوری افتاده بود به جونم. هی سایت دانشگاه رو باز می کردم و لیست دروس رو نگاه میکردم. هی برنامه میچیدم و خط میزدم. هی فرزانه زنگ میزد و برنامه اش رو با مال من ست می کرد.خلاصه تا آخر شب یه دستم به کیبورد بود و با اون یکی دستم گوشی موبایلم رو چسبونده بودم به گوشم. از ناهار و شام هم خبری نبود. نه اشتها داشتم نه وقت. تمام شب رو هم تا صبح بیدار بودم و استرس اینکه نکنه نتونم این برنامه رو بگیرم یه لحظه راحتم نمی زاشت. اخه این برنامه ای که چیده بودم ۴ روز در هفته بود. یعنی ۳ شب می موندم خوابگاه. ولی اونقدر فشرده بود که اگه یه درس رو نمی تونستم بگیرم باید حداقل ۴ یا ۵ شب می موندم خواگاه. خلاصه به لطف پروردگار و یاری پدر تونستم درسایی که می خوام رو بگیرم. بعدش واسه یکی از دوستام که کامپیوترش خراب شده بود انتخاب واحد کردم و یکی دو ساعتی هم با فرزانه صحبت کردم. بعد دوباره لپ تاپم رو باز کردم و غرق کوچه های مسموم اینترنت شدم. داشتم چند تا متن ادبی می خوندم که شدیدا سرگیچه گرفتم. نگاه به ساعت که کردم فهمیدم ۲ روزه هیچی نخوردم و نخوابیدم. پا شدم رفتم توو آشپزخونه و در یخچال رو باز کردم از اونجایی که قبل از تهران رفتنمون خالیش کرده بودیم چیر خاصی پیدا نکردم. در فریزر رو باز کردم تقریبا همه چی توش بود ولی واسه آدمی مثل من که توو عمرم آشپزی نکردم سودی نداشت. صدای شکمم یه لحظه هم آروم نمی شد. توو اوج نا امیدی یه دفعه چشمم به یه پاکت پلاستیکی افتاد که توش کالباس پپرونی بود. حالا اینکه چند قرنه اونجاس سئوال خوبی نیست که از یه آدم گرسنه بشه پرسید. یه بسته نون در آوردم. طبیعتاً یخ زده. از اونجایی که بلد نیستم از لوازم آشپز خونه استفاده کنم تصمیم گرفتم به روش سنتی عمل کنم. با کبریت اجاق گاز رو روشن کردم و نون یخ زده رو گذاشتم رو شعله ی آتیش. دستم سوخت. دستم رو کشیدم کنار و نون موند روو آتیش. در نتیجه نون هم سوخت. با هزار بدبختی نون رو برداشتم که یه دفعه یادم امد کالباس هم یخ زده. چند تا راه کار سریع از جمله: بزارم تا یه ساعت دیگه یخش آب میشه و بزارم تو آب جوش زودتر واشه به ذهنم خطور کرد ولی صدای ناله های پی در پی شکمم نمی زاشت درست فکر کنم. خلاصه یه ایده ی: سگ توو ضرر هر چه پیش آید خوش آید خیلی سریع تو ذهنم شکل گرفت و بعد از ۲ روز هیچی نخوردن افتادم به جون کالباس یخ زده و نون سوخته و سس فلفل. خلاصه الان نیم ساعتی هست که منتظرم ببینم بلاخره مسموم میشم یا جون سالم به در میبرم. البته یه نتیجه هم واسم داشت که هر کی گفته آدم گرسنه سنگ هم می خوره اگه پپرونی یخ زده با نون سوخته می خورد هیچ وقت به خودش اجازه نمی داد تا این حد فلسفیک بشه. وقتی خب دقت میکنم میبینم قشنگ ترین شعر ها فارسی(حافظ) در وصف شیراز و معروف ترین کتاب ها شرح حال تهرانن و اکثر فیلم ها و سریال های ایرانی یا تهرانن یا اصفهان یا کیش و گاهی هم مشهد. چند وقته پیش با هم اتاقیام یه مشاعرهء کوچولو داشتیم تصمیم گرفتیم یه چیزی هم در وصف اهواز بسازیم. البته ما از روی بیکاری این کارو کردیم وگرنه قصد توهین نداشتیم و هیچ وقت به ادیبان بزرگ کشورمون بی احترامی نمی کنیم. خلاصه این شد که یکی از بچه پرسید: میگم این شعر از حافظ دیگه؟ اگر آن ترک شیراز به دست آرد دل ما را یکی دیگه از بچه ها شروع کرد به تحرف شعر. منم با اندک طبع شعری که داشتم بعضی از واژه ها رو جا به جا کردم و بهش وزن دادم. آخر سر هم این از آب در امد: اگر آن ماه اهوازی به دست آرد دل ما را اینجوری شد که بچه ها فهمیدن ما ذوق ادبی هم داریم و اصرار پشت اصرار که شعرات رو واسمون بخون. منم یکی دوتایی رو که فکر می کردم از بقیه بهتر باشن واسه شون خوندم. چند وقته که بد جوری حس شعرم میاد. وقتی بر میگردم و شعرای قبلیم رو می خونم میبینیم در طول این چند سال چقدر تحول فکری داشتم. خصوصا از مهر ماه سال 87 که کلا سبک شعرم و واژه هایی که به کار میبرم تغییر کردن. خیلی وقت بود از این کارا نکرده بودم ولی دیشب حسابی جو بغلم کرده بود و تصمیم گرفتم یکی از شعرام اسم " مرگ بر قلم " رو توو وبم بنویسم. البته چون خیلی طولانیه فقط یه قسمتش رو انتخاب کردم که خودم بیشتر دوست دارم: ... دل قربانی من را به بهایی بخرید اینو روز اول مهر ماه همین امسال نوشتم. قبل از اینکه برم دانشگاه. ولی الان واژه هام خیلی تغییر کردن. انگار واژه ها هم پخته تر و سنگین تر شدن. خب. اینم از این. امروز آخرین امتحانم رو دادم و ترم اول رو بوسیدم و گذاشتم کنار. به امید اینکه دیگه بهمون آش خور نگن...!!! حالا من موندم و یه عالمه وقت خالی که نمی دونم چطور پرش کنم. البته برنامه ی سفر و گشت گذارم سر جاش هست ولی نمی دونم چطور احساسم رو بیان کنم. انگار دانشگاه که نمی رم یه چیزی از دنیا کم شد. دیگه فیلم های آمریکایی جذابییت اولیه رو ندارن. صدای ساز آهنگا پر از نت های کشیده شده. دیگه تابلوی برکه ی مه آلودی که زدم به دیوار اتاقم بهم آرامش نمیده. اصلا دانشگاه که نباشه انگار یه چیزی گم شده. انگار جای یه حادثه خالیه. وقتی دانشگاه نمی رم دیگه استاد بصیری و استاد کجبافی هم در کار نیست که باشون کل کل کنم و بخندیم. دیگه استاد ذاکری نداریم که باهاش اختلاف نظر توو ترکیب سطوح داشته باشم و ساعت ها باهم بحث کنیم و بچه ها بخندن. دیگه با هم کلاسی هام نمی ریم رو تپه xp و حراست بمون گیر نمی ده که ما هم بگیم: کلاس درسه امدیم کروکی بزنیم. دیگه 2 شنبه ها ساعت 5 صبح نمی رم ترمینال که به موقع به کلاس ساعت 8 برسم و چقدر استاد به حضور به موقع توو کلاس اهمیت میداد. دیگه 2 شنبه ها ساعت 16 دلپیچه ی اینو نمیگیرم که باید برم سر کلاسی که 40 تا دانشجوی پسر داره و خودم تنها دخترم. دیگه از خوابگاه و شیطنت کردنا و تا صبح بیدار موندن پای مسخره بازی هم اتاقیام خبری نیست. دیگه... دیگه چی بگم؟ وقتی دانشگاه نباشه خیلی چیزا نیست. ولی وقتی دانشگاه نباشه یه چیزای دیگه هست. تا ترم بعد می تونم هر شب تا صبح فیلم ببینم و کسی بهم نگه: بگیر بخواب. فردا صبح زود باید پاشی. تا ترم بعد می تونم هر چقدر دلم می خواد کتاب بخونم و ذهنم مشغول پروژه های ناتموم هفته ی بعد نباشه. تا ترم بعد هر وقت دوستام بیکار باشن و بهم بگن بیا بریم بیرون نیازی نیست بهشون بگم: الان شوشترم. باشه واسه آخر هفته که برگشتم اهواز. تا شروع ترم آینده می تونم یه سفر درست و حسابی برم و حال و هوایی عوض کنم. خلاصه اینم شرح حال مختصری از این 4 ماهی بود که گذشت. خداییش خیلی خوب بود و خیلی خوش گذشت. امیدوارم این 4 سال هم به خوبی همین ترم اول بگذره. به قول معروف: سالی که نکوست/از بهارش پیداست... شاید من اون چیزی نباشم که بعضی ها توو باورشون تجسمم میکنن دیروز از دانشگاه که برمیگشتم اهواز با اتوبوس امدم. 2 تا از هم اتاقی هام هم همراهم بودن. توو ترمینال که بودیم یه خانومی بود انگار خیلی روو فرم نبود. معلوم نبود چی میگه. یه بار داد میزد. یه بار گریه می کرد. یه بار میخندید. آخر سر هم که می خواست ثبت نام کنه گفت: بابام فوت کرده دارم میرم اهواز واسه تشیع جنازه. یه دختری که کنار دست من ایستاده بود گفت: تو خودت تبدیل به فسیل شدی بابات تازه فوت کرده؟ و صدای خنده ی جماعت سالن رو پر کرد. خیلی بدم امد ازش. پیرزن بدبخت مشخص بود رو به راه نیست اینم هی سر به سرش میذاشت. خلاصه سوار اتوبوس که شدیم اون خانم پشت سر راننده نشست ما هم 3-4 ردیف پشت سرش بودیم. سمت چپم دو تا پسر نشسته بودن که یکی شون متوجه حرفای خانمه میشد و واسه اون یکی ترجمه می کرد. خلاصه شده بود سوژه ی خنده ی ملت. ردیف جلوییم یه آقایی بود که از بس خندیده بود اشکش در امده بود. حالم داشت به هم می خورد. منو سپیده که بغل دستم نشسته بود هندز فری توو گوشمون بود و خیلی به حرف اطرافیان دقت نمی کردیم. آهنگم که تموم شد برگشتم به سپیده گفتم: چقدر بدم میاد از این آدمایی که فکر میکنن خیلی از دیگران سر ترن که به خودشون اجازه میدن دیگران رو مسخره کنن. دختری که پشت سرم نشسته بود و تمام مدت سر به سر پیرزن بدبخت میزاشت گفت: حالا نیازی نیست سخنرانی کنی. آهنگت رو گوش بده. عصبانی شدم ولی جوابش رو ندادم. سعی می کنم با آدمای بی منطق دهن به دهن نشم و کلامم رو حرومشون نکنم. توو دلم داشتم فکر می کردم چقدر انسان ها باید پست و حقیر باشن که یه همچین موجود ضعیفی رو واسه تفریحشون به سخره بگیرن. وقتی رسیدیم اهواز خانمه می خواست پیاده بشه راننده بهش گفت هنوز نرسیدیم. بعد که رسید 4شیر بهش گفت اینجا اهوازه برو پایین. اون بعد از من پیاده شد. چند دقیقه پیاده روی کردم تا یه ماشین واسه کیانپارس گیرم امد. تو ماشین که منتظر نشسته بودم دیدم خانومه به هرکی میرسید باهاش حرف میزنه ولی هیچکی تحویلش نمی گرفت. حدس میزدم آلزایمر داشته باشه و مونده توو خاطره ی روزی که باباش فوت کرد. همش داشتم فکر میکردم حالا کجا می خواد بره. هوا داشت سرد میشه و اون لباس خاصی تنش نبود. خیلی دوست داشتم ببرمش خونمون. حیف که جراتش رو نداشتم. به هر حال منم یکی ام مثل تمام آدمای دیگه. منم یه موجود بی رحمم که ادعا میکنم قلب دارم. به خدا خوبی هم حد و مرز داره. ولله صبر و تحمل آدم یه جا تموم میشه. من نمی فهمم چقدر میشه بخشید؟ آخه تا کی خوبی بکنم و بدی ببینم و دم نزنم و باز بدون هیچ چشم داشتی خوبی بکنم و باز بدی ببینم. دلم از بعضیا انقدر پره که داره میترکه. وبلاگه خودمه هرچی دلم بخواد توش مینویسم. اصلا وبلاگ ساختم که دیگه دفتر خاطرات نخرم. حداقل وبلاگ تموم نمیشه هر وقت هم بخوام میتونم قالبم رو عوض کنم. ولی دفتر خاطرات هم زود تموم میشه. هم اینکه تا روزی که تموم بشه مجبوری طرح روو جلدش رو تحمل کنی... ــــــ ... بر می گردیم به موضوع اصلی: انقدر عصبانی هستم که حد و مرز نداره. یه عمر رفاقت کنی. همه چیزتو پای رفاقتت بزاری بعد نارو بخوری؟ آخه این رسمشه؟ به تعداد سالهای زندگیت از یه نفر طلبکار باشی بعد... چی بگم؟ خودمو زبونمو انگشتامو کیبوردمو همه چیزم باهم هنگ کردیم. اصلا مغزم ارور داده. من نمی فهمم این خلق الله چرا اینقدر نمک نشناسن. نمک می خورن نمکدون رو میشکنن. تمام عمرش رو به من تکیه کرده حالا که نوبت اون شده تکیه گاهم باشه برگشته میگه: مگه بچه بازیه تو رو توو هر چیزی دخالت بدم؟ اصلا تکیه گاهم نه. این اصلا دیوار نیست که بشه بهش تکیه کرد. حالا که سرپا شده. حالا که دیگه منو واسه تکیه کردن نمی خواد داره میزنه خرابم میکنه. آخه این رسمشه؟ خداییش به اینم میگن رفاقت؟ اینکه چند سال از من بزرگتری این حق رو بهت نمی ده که هر چی خواستی بهم بگی و سکوت کنم. خودت می دونم چقدر بهم مدیونی. کل عمرت رو آبر و شرافتت رو مدیون منی و خودت هم اینو خوب میدونم. بهتر از هر کس دیگه ای... توو تمام این سالا اولین نفر تولدت رو تبریک گفتم و تو یه بار هم به یادم نبودی. تمام مناسبت ها واست کادو خریدم و یه بار هم تشکر نکردی. به دل که نگرفتم هیچی. عین شاسکولا سال بعد دوباره همون کار رو تکرار کردم. هر چی خواستی واست انجام دادم و یه بار حتی یه بار هم به چشمت نیومد. من بیشتر از خودت واسه خونواده ات زحمت کشیدم. حالا خیلی بی انصافی که اینطور باهام حرف میزنی. هیچکی ندونه تو خوب میدونی چقدر بیشتر از سنم میفهمم. تو یکی خیلی خوب میدونی با اینکه دوست دارم بچگی کنم ولی بچه نیستم. آخه مومن من خیر سرم دانشجوی این مملکتم. توو این کشور واسه هرکی نه واسه دانشجو جماعت همه چی حلاله. از شیر مادر حلال تر... چی بگم؟ چی بگم که دارم میمیرم از بس سکوت کردم. اصلا میخوام از این به بعد آدم بده ی داستان باشم. دیگه نه تولد کسی رو تبریک میگم نه واسه کسی کادو می خرم نه کسی رو بدرقه میکنم نه میرم استقبال کسی. بابا بزارید ما هم زندگیمون رو بکنیم. شما رو به خیر و ما رو به سلامت. سیم کارت دائمم رو هم خاموش میکنم که وقتی از روی نیاز باهام تماس میگیرن ضایع بشن. شماره ی ایرانسلم رو هم فقط اونایی دارن که می دونن رفاقت یعنی چی. بزار فقط همونا باهام تماس بگیرن. همونا که مخلص خودشون و صدای گرمشونم هستیم...با توام. حواست هست؟ تو که به یاد ما نیستی ما هم فراموشت میکنیم. هر چی سعی کردم رابطه ی خوبی باهات داشته باشم دیدم نشد. امان از این دل لاکردار من که واسه همه چیز این خلق بی ارزش میسوزه. خدا جون مرسی از این همه چیزی که دادی بهم ولی آخه اینم دله من دارم؟ آخه میشه دل آدم اینقدر شیشه ای باشه؟ پس چرا دل اونایی که بهشون خوبی میکنم رو از سنگ خارا ساختی؟ آخه خدا من چی بهش بگم؟ آدم حسود به خودش هم حسادت میکنه. آخه من نمیفهمم چیه من از تو سر تره که داری خودت رو میکشی به من برسی؟ اصلا می دونی چیه؟ به درک. برو هرکاری میخوای انجام بده. اصلا همینه که هست. ما اینیم. هیچ کس هم به گرد پامون نمیرسه. تا کور شود هر انکه نتواند دید... امروز صبح ازخواب که بیدار شدم از جام بلند نشدم و همینطور که دراز کشیده بودم داشتم فکر می کردم ترم اولم چقدر زود تموم شد. ساعت ۹:۳۰ شد که یه سرو صدایی بلند شد که توجه ام رو به خودش جلب کرد. اول فکر کردم توو کوچه دعوا شده ولی خوب که دقت کردم فهمیدم صدای خندس. کنجکاو شدم ببینم چه خبره. یه لباس گرم پوشیدم و رفتم توو بالکن. دیدم ۷-۸ تا پسر ۱۶-۱۷ ساله دم در ساختمون ما ایستادن یه برگه گرفتن دستشون و دارن با صدای بلند حرف میزنن و می خندن. یه دفعه یادم امد که امروز ۱۱ دی ماهه و ما توو خیابونمون یه دبیرستان پسرونه داریم. بله. همین مسئله رو حل میکرد. امروز امتحان داشتن و ظاهرا امتحان ساده ای بوده. یه لحظه رفتم توو حال و هوای دوران پیش دانشگاهی. همین زمستونی که گذشت رو میگم. هر روز صبح اولین نفر از مدرسه میزدم بیرون. اگه امتحانم رو خوب داده بودم بی اختیار یه لبخند رو لب مینشست و هرکی از کنارم رد میشد می فهمید چقدر خوشحالم. به قول قدیمیا: رنگ رخساره خبر میدهد از سر درون. یادش بخیر. همیشه سردم بود. همیشه بعد از امتحان انگشتای دست راستم از بس با خودکار کلنجار رفته بودن سر میشدن. و همیشه بینیم یخ میزد. چه دوران خوبی دوران مدرسه. و استرس امتحان. و التماس کردن به دبیر که امتحان رو کنسل کنه... این روزا هر جا می رم این واژه ی غریب روزمرگی رو می شنوم و توو دلم میگم: لعنت به این روزمرگی. اصلا کاش زندگی انسان هفته مرگی یا ماه مرگی به حساب می امد. نه. اینجور عمرمون الکی تر از اینی که هست میگذشت. کاشکی عمرمون رو بر حسب ساعت مرگی حساب می کردیم که توو هر ساعت یه کار خواص انجام بدیم. اصلا این اواخر هر کی میگه روزمرگی من یاد کتاب کلیدر می افتم که یه جای داستان می رسته که گله ی گل محمد بز مرگی می گیری و خانوادگی به فلاکت می افتن. حالا با این اوصاف کدوم صحیح تر میتونه باشه؟
Rooz maregi یا Rooz margi؟؟؟ حالا انگار در طول روزمون چه کار خواصی انجام میدیدم. وقتی واژه ی روزمرگی رو googling کنیم 98,000 ریزولت بمون میده. حالا بشین دونه دونه شون رو باز کن. اگه توو یکی شون چیز به درد بخور بود. همین خود من که اینجا نشستم و دارم شعار میدم اگه واسه وبلاگ خودم اسم روزمرگی رو انتخاب کردم دوتا دلیل داشت. اول ارادت خواصی که به گروه کیوسک و آهنک روزمرگی شون دارم. دوم اون قسمت از آهنگ بزار از آبجیز که توو قسمت توضیحات وبم نوشتم... حالا چه من آدم جو گیری باشم چه هر چیز دیگه از روزمرگی خسته شدم. اگه بخوام روزمرگی خودم رو بکشم میشه چند تا خط موازی که عمود منصف همه شون رو هم رسم کرده باشیم. من نمی فهمم در طول روز چه کار خواصی میشه انجام داد؟ خود من اگه بخوام بگم در طول هفته مرگیم چی کار میکنم چیز زیادی از تووش در نمی آد. دیگه چه برسه به روز مرگی. هفته مرگی من از وقتی دانشجو شدم: *من چون خیلی با کلاسم و به آمرکایی ها علاقه ی زیادی دارم هفته ام از روز دوشنبه شروع میشه. :دی دوشنبه: تمام طول شب رو بیدارم. ساعت 5 صبح میرم ترمینال که برم شوشتر. تا 8 شب کلاس دارم. میرم خوابگاه. کارای عقب مونده رو انجام میدم. به طور میانگین ساعت 2 شب می خوابم. سه شنبه: ساعت 7 صبح پا میشم میرم سر کلاس. با بچه ها و اساتید سر و کله میزنم و کلی سوژه ی خنده پیدا میکنم. 8 شب برمیگردم خوابگاه و اتفاقات شب قبل تکرار میشه. چهارشنبه: ایضا اتفاقات سه شنبه تکرار میشن. پنج شنبه: تا ساعت 3 بعد از ظهر اتفاقات روز قبل تکرار میشن. ساعت 3 بر میگردم خوابگاه و فرزانه رو تهدید میکنم که: یا تا نیم ساعت دیگه تمام وسایلت رو جمع میکنی که برگردیم اهواز یا BEEEEEEEP. پنج شنبه ساعت 15:30: یه آژانس میگیریم میایم اهواز. بابا میاد 4 شیر دنبالم. میریم خونه. دم دمای غروب ناهارم رو می خورم. شاید با دوستام برم بیرون شاید هم بشینم فیلم ببینم. البته بعد از اینکه دونه دونه اتفاقاتی که توو دانشگاه افتاد رو واسه مامان و بابام تعریف کردم. البته مامان با دقت بیشتری گوش میده و بابا از وقتی Galexy s گرفته معمولا سرش گرم موبایلشه و هر از گاهی سری به نشانه ی تایید تکون میده جمعه. شنبه. یک شنبه: کارا هفته ی بعد دانشگاه رو انجام میدم. شاید برم بیرون یا مهمونی. کنترل تی وی از دستم نمی افته. ساعات زیادی از روزم رو پشت میز کامپیوتر میگذرونم. خلاصه اگه همین برنامه رو 4 بار دیگه بنویسم ماه مرگیم در میاد و اگه اونم ضرب در 4 بکنم ترم اول مرگیم رو نوشتم. خلاصه اینکه این روزمرگی چیه که این روزا ورد زبون همه شده و همه دارن ازش صحبت میکنن؟؟؟ اصلا بی خیال. بزار هر چی میخواد بشه بشه. به هر حال اینم مثل همه ی اونای دیگه میگذره. اصلا از این چیزایی که گذشت کدومشون موند که این بمونه. این اواخر خاطراتم اونقدر زیاد شدن که وقت نوشتنشون رو هم ندارم. در نتیجه از اونچه گذشته حتی خاطره هم باقی نمونده. یعنی مونده. ولی باید ساعت ها فکر کنم که کلییاتش یادم بیاد. دیگه چه برسه به جزییات...گیج شدم. دارم چرت و پرت می نویسم. ولی خداییش همچین پرت و پلا هم نمیگما. خب طبیعیه هرچی سن آدم بالاتر میره خاطراتش بیشتر میشن و خاطرات قدیمی تر میشن جزء کوچه پس کوچه های خاک گرفته ی ذهنش. اصلا اگه قرار بود همه ی اینا نگذرن که اصلا خاطره به وجود نمی امد. اصلا اگه اینطور بود خدا واسه چی بهمون حافظه داده؟ تازه اینایی هم که میگذرن بعد ها از یادمون میرن. اصلا من کلا آدمی هستم که توو لحظه زندگی میکنم. نه حسرت گذشته رو می خورم نه نگران آینده ام. خیلی ها میگن بی خیالی. اوکی. من مشکلی ندارم. بی خیالی هم عالمی داره. اصلا استاد ادبیاتم همیشه میگه: امام علی (ع) می فرماید: گذشته که گذشته و آینه هم که نیامده پس بین این دو نیستی را از دست نده. البته استاد همیشه عربیش رو میگه ولی من عربییش یادم نیست و واسه اینکه تحریف نشه ترجمه ی فارسیش رو نوشتم. حالا چه فرقی میکنه. مهم اینه که حال رو از دست ندیم. اصلا بیایید شما هم توو لحظه زندگی کنید. بیایید مثل من باشید. اگه یکی از من بپرسه بارز ترین ویژگییت چیه بی رودربایستی میگم: الکی خوشم. خب چه اشکالی داره آدم الکی خوش باشه. تازه همیشه هم جوون و شاداب و پر نشاط میمونه. اصلا من از بس انرژی مثبت دارم توو خونه بمب صوتی صدام میکنن. نمی دونم جریان چیه ولی هیچ چیز نمی تونه روزمو خراب کنه. وقتی صبح از خواب پا میشم و میگم: امروز چه روز قشنگیه هیچ چیز این جهان آفرینش نمی تونه روزمو زشت کنه. همینه که هست. من اینجورییم. اگه ناراحتیم بیشتر از ۳۰ ثانیه طول بکشه همه میگن افسرده شده. خلاصه ما اینیم. کسی مشکلی داره؟؟؟ بلاخره آمد
این هم از نوزدهمین پاییزم به همراه نوزدهمین بارانم و عجب سرمای بدی هم خورده ام نوزدهمین ساعت ۱۰ صبح نوزدهمین ۲۰ آذر که با بی رحمی نشانم میدهد: یک سال دیگر از عمرت کم شد. دفتر شعرم را برای نوزدهمین بار می خوانم. در پی شعری مناسب برای پست کردن. چیزی پیدا نمی کنم دست به کیبورد میشوم و مینویسم فرزند حافظم و نامم را از: *گر دیگران به عیش و طرب خرمند و شاد/ما را غم نگار بود مایه ی سرور* انتخاب کردند پاییز هم که به دنیا آمده ام آن هم در یک صبح بارانی مثل امروز پس می توانم شاعر باشم هر چند محرم است اما که می گوید نباید از آمدنم خوشحال باشم؟ کوچه هم در جشن تولد سیاه پوشم شرکت کرده. و با آهنگ بارانش شاعرانه تولدم را تبریک میگوید... این رسم پاییز است که گوشت را باید گوشه گرفت و آویزه ی باران کرد که چیزی از گریه بفهمی که محترم ردیف اول این شعر را گوشه ی حیاط احضار کنیم کمی قدم بزنید لطفا بخت بابونه وا شود و حضار - که کلاغان باشند- نظم را رعایت کنند فضای قار آلود باغ حکم میکند وقت دردگاه را به فردا واگذار کنیم پاییز رسمیس تذکر: چون شعر رو از حفظ نوشتم ممکنه یه جاهاییش با شعر اصلی فرق داشته باشه. نمی دونم شاید هم نداشته باشه دیشب یه شب غیر عادی بود. اتفاقات عجیبی هم افتاد. و در مورد رفتار یه سری آدم غیر عادی حرفای عجیبی شندیدم. حتی یه خواب عجیب هم دیدم. از اون خواب ها که دوست نداری هیچ وقت بیدار بشی. از همونا که وقتی بیدار میشی با خودت میگی کاشکی دوباره خوابش رو ببینم. از همونایی که توو یه دنیای فوق العاده همه چیز خوب پیش میره و هیچ اتفاق بدی نمی افته. حالا نیومدم در مورد این چیزا بنویسم. نه از شب گذشته می خوام حرف بزنم و نه می خوام خوابم رو تعریف کنم. می زارم یه خاطره ء خوب بشن که واسه خودم نگه می دارم. راستش اگه امروز دست به کی بورد شدم واسه اینه که دیشب توو خواب تمام مدت آهنگ and you my love از chris rea رو زیر لب زمزمه می کردم و وقتی از خوب بیدار شدم تراش مغزم شده بود. یکی دوبا آهنگ رو گوش دادم. اعتراف میکنم یه آهنگ فوق العادس و موزیک معرکه ای داره و صدای chris rea رو هم خیلی دوست دارم. ولی فایده نداشت. آهنگ از ذهنم بیرون نمی رفت و داشت دیوونم می کرد. حالا امدم اینجا متن آهنگ رو بنویسم شاید یه فرجی بشه... and you my love - chris rea i do not sleep tonight outside my window you my love. my sweet sweet love surrender is easy oh i must have done some wrong and you my love. my sweet sweet love هفتصدو بیستو نهمین صفحهء کتاب رو هم می خونم و با ذوق به صفحهء بعد حمله میکنم. مثل تشنه ای که روزهاست در پی آب میگرده دنبال قاتل توی کتاب میگشتم. گاراکاه مک کولایت به روانپزشک جذاب و خوش تیپ که نقش اول داستان هم هست مشکوک شده بود. ولی من می دونستم دکتر بیگناهه. دکتر تمام دوستاش رو از دست داده. چه طور میتونه کسایی رو که دوست داره بکشه؟ تا آخر فصل ۲۲ دیگه اتفاقی خاصی نیوفتاد. تا اینکه فصل ۲۳:" برق مطب قطع میشود و دکتر جیمز صدایی را از پشت در... " منم یه صدایی رو از پشت در اتاقم میشنوم. صدای مامانم که به احتمال زیاد توو این ساعت از شب میخواد بره آب بخوره که از خواب بیدار شده. سریع زیر پتو قایم میشم که نفهمه بیدارم و دارم با نور صفحهء نمایشگر گوشیم کتاب می خونم. وگرنه همون بلایی رو سرم میاره که قاتل میخواد سر دکتر جیمز بیاره. در اتاقم رو باز میکنه و احساس میکنم بهم نگاه میکنه. سعی میکنم بی حرکت بمونم. وقتی رفتنش رو حس میکنم آروم از زیر پتو نگاه میکنم که مطمئن بشم نیستش. اه. بازم در اتاقم رو باز گذاشت. از اینکه در اتاقم باز بمونه نفرت دارم. پاورچین پاورچین میرم که درو ببندم. بعد نفسی رو که نمی دونم کی حبس کرده بودم آزاد میکنم. میخزم روی تختم و شروع میکنم به خوندن. نمی دونم چه مدت بود سرم رو از لا به لای برگه ها بیرون نیاورده بودم که به طور غریزی نگاه به ساعت کردم. نزدیک اذان صبح بود و می دونستم حالا همه بیدار میشن. بعد مجبور بودم تا ساعت ۶:۴۵ که بابا می ره سر کار خودمو به خواب بزنم. وگرنه بابا با یک نگاه میتونست بفهمه تمام شب رو بیدار بودم. و طبق معمول شروع میکرد به: "اصلا به فکر سلامت خودت نیستی..." دوباره زیر پتو قایم میشم ولی تا قبل از اینکه بابا بخواد بره خوابم میبره. خواب دکتر جیمز رو میبینم که از ترس دیوانهء زنجیری که میخواد بکشتش توو کمد قایم شده و نفسش رو حبس کرده. ساعت ۸:۲۰ صبح بود که با خوشحالی از خواب بیدار شدم. خیلی وقت بود از این شیطونیا نکرده بودم. از وقتی همه بهم میگفتن دیگه بزرگ شدی دیگه دلم نمی خواست شب تا صبح دزدکی کتاب بخونم. ولی اونقدر ذوق زده بودم که حد نداشت. انگار دوباره بچه شده بودم و برگشته بودم به همون سال هایی که هیچ مشغله ی فکری نداشتم. با شوق بالش رو زدم کنار که کتاب رو بردارم و ادامه بدم که دیدم کتاب نیست!!! از رو تخت پریدم پایین و شروع کردم به جستوجو. عاقت کتاب رو زیر تخت پیدا کردم. ولی بد جایی گیر کرده بود و در نمی امد و کوچکترین حرکتی که به تخت میدادم احتمال پاره شدن کتاب نازنینم رو بیشتر میکرد... الان دقیقا سه روزه که هر روز از زیر تخت به کتاب اسیرم نگاه میکنم و حسرت می خورم. یعنی کی می تونم بفهمم چه بلایی سر دکتر جیمز فوق العاده میاد؟؟؟
|
| ||||||